دانلود فایل های آموزشی

دانلود نمونه سوال فایل های آموزشی و پژوهشی نقد و بررسی مظالب دانشگاهی پروژه های دانشجویی تحقیق و مقاله

برای دانلود متن کامل پایان نامه ها اینجا کلیک کنید

4f/ss (68)

4f/ss (68)

انسان یک موجود مرکّب

این از آن جهت است که انسان در میان موجودات دیگر یک شخصیّت مرکّب است و این یک حقیقت است. این مطلب که انسان یک موجود مرکب است ادیان و فلاسفۀ ما تأیید کرده اند، علما و حتی روانشناس ها تأیید کرده اند و مطلبی است غیر قابل انکار و تردید.

ابتدا تعبیر قرآنی و تعبیر حدیثی مطلب را عرض می کنیم. شما در قرآن می بینید که دربارۀ خلقت انسان (اختصاصاً دربارۀ انسان) چنین می فرماید: فَاِذا لَوَّیتُهُ و نَفَضــْتُ فِیهِ مِنْ روحی فَقَعوا لَهُ ساجدینَ. به فرشتگان می گوید: وقتی که خلقت این موجود را تکمیل کردم و از روح خود چیزی در او دمیدم، بر او سجده برید. می گوید این موجود یک موجود خاکی است، من او را از خاک آفریدم، یک موجود طبیعی و مادی است؛ ولی همین موجود آفریده شده از آب و خاک، همین موجودی که دارای جسم و جسدی است مانند حیوان های دیگر، وَ نَفَختُ فیهِ من روحی، از روح خودم چیزی در او می دمم. لازم نیست که ما معنای روح خدا را بفهمیم که نفخۀ الهی و آنچه خدا او را روح خود نامیده است چیست. اجمالاً می دانیم که در این موجود خاکی یک چیز دیگری هم غیر خاکی وجود دارد. حدیث معروفی است، پیغمبر اکرم فرمود: «خداوند فرشتگان را آفرید و در سرشت آن ها تنها عقل را نهاد، حیوانات را آفرید و در سرشت آن ها تنها شهوت را نهاد، انسان را آفرید و در سرشت او هم عقل را نهاد و هم شهوت را» که مولوی همین را به صورت شعر درآورده است:

گفت پیغمبر که خلاق مجید خلق عالم را سه گونه آفرید

بعد می گوید یک گروه فرشتگان، یک گروه حیوانات و یک گروه هم انسان ها.

آیات و روایاتی که دربارۀ نفس انسان وارد شده دو دسته اند: دسته ای از آن ها نفس را به عنوان یک گوهر گرانبها و شریف ملکوتی که از عالم ربوبی آمده و منشأ همۀ فضائل و ارزش های انسانی است توصیف می کنند و به انسان ها توصیه می نمایند که در حفظ و نگهداری و حراست و تقویت و پرورش او بکوشند و مواظب باشند چنین گوهر ارزشمندی را از دست ندهند که زیان می بینند. از باب نمونه در قرآن می فرماید: ای محمد! تو را از حقیقت روح سؤال می کنند در پاسخ بگو: روح از عالم امر پروردگار می باشد و آنچه از علم به شما دادند اندکی بیش نیست.

در این آیه روح به عنوان موجودی از عالم او (تجرد) که بالاتر از عالم ماده است توصیف شده است.

امیرالمؤمنین (ع) دربارۀ نفس می فرماید: نفس گوهری است گرانبها، هر کس که آن را نگهداری کرد او را به مقام عالی خوهد رسانید و هر کس که از نگهداریش کوتاهی نمود او را به پستی خواهد کشید.

و فرمود: هر کس که قدر نفس خویش را بدانست او را به وسیلۀ انجام کارهای فانی و زود گذر به پستی نمی کشد.

و فرمود: هر کس که به شرافت نفس خویش پی برد او را از پستی شهوت ها و آرزوهای باطل حفظ خواهد کرد.

و فرمود: هر کس که نفسش شریف بود عواطفش زیاد خواهد بود.

و فرمود: هر کس که نفسش شریف بود او را از ذلت سؤال منزه خواهد داشت.

از این قبیل آیات و روایات که نمونه های فراوانی دارد چنین استفاده می شود که نفس انسان گوهر ارزشمندی است و باید در حفظ و نگهداری و حراست و پرورش آن تلاش کرد.

دستۀ دوم آیات و روایاتی است که نفس را به عنوان یک موجود شریر و دشمن انسان و منشأ بدی ها معرفی می نماید، که باید با او جنگید و سرکوبش ساخت والّا اسباب شقاوت و بد بختی انسان را فراهم خواهد ساخت. از باب نمونه:

قرآن کریم می فرماید: اما کسی که از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از خواسته هایش باز دارد، بهشت جایگاه او خواهد بود.

قرآن مجید از زبان حضرت یوسف نقل کرده که می گفت: من نفس خودم را تبرئه نمی کنم زیرا نفس، همواره به بدی ها دستور می دهد، مگر اینکه خدا ترحم کند.

پیامبر گرامی اسلام فرمود: بزرگترین دشمن تو نفس تو می باشد که در بین دو پهلویت قرار دارد.

حضرت علی (ع) فرمود: نفس همواره به بدی دستور می دهد. پس هر کس او را امین دانست به وی خیانت خواهد کرد و هر کس که به آن اعتماد کند او را به هلاکت خواهد افکند، و هر کس که از آن راضی باشد او را به بدترین موارد، وارد خواهد ساخت.

باز حضرت علی (ع) فرمود: اطمینان به نفس از استوارترین فرصت های شیطان می باشد.

امام سجاد (ع) فرمود: پروردگارا! به تو شکایت می کنم از نفسی که همواره به بدی دستور می دهد و به گناه و خطا مبادرت می ورزد و به معصیت علاقه دارد و خودش را در برابر غضب تو قرار می دهد و مرا به سوی راه های هلاکت می کشاند.

از این قبیل آیات و روایات، که نمونه های بسیار فراوانی دارد چنین استفاده می شود که نفس، موجودی است شریر و منشأ بدی ها، باید با جهاد و تلاش او را سرکوب کنیم.

ممکن است بعضی چنین تصور کنند که بین این دو دسته روایات تزاحم و تعارض وجود دارد، یا خیال کند که انسان دارای دو نفس است:

یکی نفس انسانی که منشأ خوبی هاست و دیگری نفس حیوانی که منشأ بدی ها می باشد. لیکن این هر دو تصور، اشتباه و غلط است. زیرا اولاً در بین روایات و آیات تعارضی وجود ندارد و ثانیاً در علوم به اثبات رسیده که انسان یک حقیقت بیش نیست و یک نفس بیشتر ندارد، و چنان نیست که حیوانیت و انسانیت او از یکدیگر جدا باشد.

لیکن نفس انسان دارای دو مرتبه است و دو بعد وجودی. در مرتبۀ پایین یک حیوان است که واجد همۀ صفات و آثار حیوان می باشد آنجا که می گوید در رشد و پرورش او بکوشید، به مرتبۀ عالی او اشاره شده است و در مرتبۀ عالی یک انسان است که نفخۀ الهی می باشد و از عالم ملکوت آمده است.

اگر گفته می شود نفس خود را تقویت کن و پرورش بده، مراد مرتبۀ انسانی است و اگر گفته می شود او را سرکوب و مغلوب ساز، مقصود مرتبۀ پایین حیوانی می باشد.

در بین این دو خود یا دو مرتبۀ وجودی کشمکش دائم وجود دارد. «خود» حیوانی همواره سعی دارد که خویشتن را به ارضای خواسته ها و تمایلات، سرگرم سازد و راه ترقی و تکامل و صعود الی الله را بر نفس انسانی مسدود نماید و او را مسخر خویش گرداند. برعکس، «خود» انسانی یا مرتبۀ عالی وجود انسان، همواره در تلاش است که مراحل عالی کمالات انسانی را طی کند و به مقام قرب الهی نائل گردد و برای نیل به این مقام، غرائز و تمایلات حیوانی را کنترل و مهار کند و به استخدام خویش درآورد. تا در این صحنۀ نبرد، کدام یک از این دو بر دیگری غلبه نماید. اگر خود انسانی و ملکوتی غلبه کرد ارزش های انسانی زنده می شود و انسان را به مقام شامخ قرب الی الله، سیر و صعود می دهد، و اگر «خود» حیوانی غلبه کرد، چراغ عقل انسان را خاموش می سازد و او را در وادی ضلالت و گمراهی ساقط می گرداند. به همین جهت پیامبران آمدند تا انسان ها را در این پیکار مقدس و سرنوشت ساز یاری دهند.

و چقدر مولوی این مسئلۀ تضاد درونی انسان را عالی در آن داستان معروف «مجنون و شتر» سروده است! انسان واقعاً مظهر اصل تضاد است. در هیچ موجودی به اندازۀ انسان این تضاد و ضدیت درونی و داخلی حکومت نمی کند. داستان را این جور آورده است که مجنون به قصد اینکه به منزل لیلی برود، شتری را سوار بود و می رفت و از قضا آن شتر کرّه ای داشت، بچه ای داشت شیرخوار. مجنون برای اینکه بتواند این حیوان را تند براند و در بین راه معطّل کرّه او نشود، کرّه را در خانه حبس کرد و در را بست. خود شتر را تنها سوار شد و رفت. عشق لیلی، مجنون را پر کرده بود. جز دربارۀ لیلی نمی اندیشید، اما از طرف دیگر، شتر هم حاسش شش دانگ دنبال کرّه اش بود و جز دربارۀ کرّۀ خودش نمی اندیشید. کرّه در این منزل است و لیلی در آن منزل، این در مبدأ و آن در مقصد. مجنون تا وقتی که به راندن مرکب توجه داشت، می رفت. در این بین حواسش متوجۀ معشوق می شد و مهار شتر از دستش رها می گردید. شتر وقتی می دید مهارش شل شده، آرام برمی گشت به طرف منزل. یک وقت مجنون متوجۀ حال خودش می شد، می دید دو مرتبه به همان منزل اول رسیده. شتر را برمی گرداند، باز شروع به رفتن می کرد. مدتی می رفت. دوباره تا از خود بی خود می شد، حیوان برمی گشت. چند بار این عمل تکرار شد:

همچو مجنون در تنازع با شتر گه شتر چوبید و گه مجنون حُر

میل مجنون پس سوی لیلی روان میل ناقه از پی طفلش دوان

تا آنجا که می گوید مجنون خودش را به زمین انداخت:

گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضد بس همره نالایقیم

بعد گریز خودش را می زند، می گوید:

جان گشاده سوی بالا بال ها تن زده اندر زمین چنگال ها

در انسان دو تمایل وجود دارد: یکی تمایل روح انسان و دیگر تمایل تن انسان.

میل جان اندر ترقّی و شرف میل تن در کسب اسباب و علف

اگر می خواهی جان و روحت آزاد باشد، نمی توانی شکم پرست باشی، نمی توانی زن پرست باشی و روحت آزاد باشد، پول پرست باشی و روحت آزاد باشد و در واقع نمی توانی شهوت پرست باشی؛ پس اگر می خواهی آزاد باشی، روحت را باید آزاد کنی.

ارزش های انسانی

انسان در هر یک از دو زندگی -حیوانی و انسانی- نیازهایی دارد که مبادی آن ها در وجودش نهاده شده است. از این جهت که حیوان است و نامی، نیاز به آب و غذا و مسکن و لباس و هوا دارد. برای اینکه زنده بماند نیاز به آب و غذا دارد و برای اینکه در تأمین آن ها تلاش و جدیت و حرکت کند، احساس تشنگی و گرسنگی و لذّت و میل غذا و آب در وجودش نهاده شده است و برای اینکه نوع انسان ادامه یابد، غریزۀ جنسی و میل به همسر در وجودش نهاده شده است.

انسان به بقای خویش علاقه دارد و ناچار است به آثار و لوازم زندگی حیوانی نیز مقید باشد، چون غذا را می بیند و احساس گرسنگی و میل به غذا می کند، پیش خود می گوید: باید غذا را تهیه کنم و بخورم و اگر مانعی بر سر راهم پیدا شد با آن مبارزه می کنم. البتّه این احساس بد نیست، زیرا انسان در ادامۀ حیات باید کار کند و بخورد و بیاشامد. در اسلام هم نه تنها از آن نهی نشده بلکه توصیه هم شده است، لیکن باید این مطلب را بداند که زندگی حیوانی مقدمه است نه هدف، طفیلی است نه اهیل.

پس اگر کسی به زندگی حیوانی اصالت داد و برای تأمین خواسته ها و تمایلات حیوانی، شبانه روز تلاش و جدیت نمود و هدف زندگی خویش را خوردن و نوشیدن و آرمیدن و پوشیدن و شهوترانی و ارضای غرایزحیوانی قرار داد، به ضلالت و گمراهی افتاده است. زیرا روح ملکوتی و عقل انسانی خویش را از حاکمیت انداخته و در خانۀ فراموشی محبوس ساخته است. چنین فردی را نمی توان انسان محسوب داشت بلکه حیوانی است به صورت انسان. عقل دارد ولی چنان منزوی شده که نمی تواند فضائل و مکارم انسانی را بشناسد و دنبال کند، چشم و گوش دارد ولی حقایق را نمی بیند و نمی شنود.

قرآن چنین فردی را حیوان بلکه گمراه تر از حیوان می داند. زیرا حیوان عقل ندارد و نمی فهمد اما این شخص با اینکه عقل دارد نمی فهمد.

در قرآن می فرماید: اگر دعوت تو را نمی پذیرند بدان که اینان از هوای نفس خودشان پیروی می کنند و چه کس گمراه تر از شخصی است که هدایت خدا را رها کرده، از هوای نفس پیروی می کند و خدا ستمکاران را هدایت نخواهد کرد.

قرآن کریم می فرماید: محققاً بسیری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم (که به سوء اختیار خود به جهنم می روند) زیرا قلب هایی دارند که با آن ها نمی فهمند و چشم هایی دارند که با آن ها نمی بینند و گوش هایی دارند که با آن ها نمی شنوند، اینان مانند چهارپایان بلکه گمراه ترند، اینان غافلند.

و می فرماید: آیا آن کس را که خدا را هوای نفس خود گرفت و با اینکه عالم بود خدا گمراهش کرد، و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر دیدگانش پرده افکند، دیدی؟! جز خدا چه کسی او را هدایت می کند؟ چرا پند نمی گیرید؟

چقدر زیانکار و بدبختند کسانی که نفس ملکوتی و سعادت و کمال انسانی خویش را فدای خواسته های نفسانی و زندگی حیوانی می سازند و نفس انسانی را با لذت های حیوانی معاوضه می نمایند.

امیرالمؤمنین (ع) فرمود: مغبون کسی است که به دنیا مشغول شود و بهره اش را از حیات آخرت از دست بدهد.

و فرمود: نفست را از کارهای پست منزه بدار گر چه تو را به سوی امور مورد رغبت می کشد، زیرا در برابر آنچه از نفس خود بذل می کنی عوض نمی گیری،خودت را بندۀ دیگری قرار نده با اینکه خدا تو را آزاد آفریده است، خیری که جز به وسیلۀ شر به دست نیاید خیر نیست. همچنین چیزی که جز با سختی به دست نیاید آسان نخواهد بود.

و فرمود: چه بد تجارتی است که دنیا را ارزش نفس خود بینی و آن را در عوض آنچه در نزد خداست بستانی.

اما انسان در خود حیوانی خلاصه نمی شود بلکه یک خود انسانی هم دارد و به اعتبار گوهری است مجرد و ملکوتی که از عالم قدس آمده است و ارزش هایی را غیر از خواسته های حیوانی خواستار است. اگر انسان به باطن ذات و روح ملکوتی خویش بنگرد و خویشتن را خوب بشناسد، مشاهده می کند که از عالم قدرت و کرامت و علم و رحمت و بخشش و نور و احساس و خیر و عدالت و به طور کلی از عالم کمال آمده و با آن عالم سنخیت و تناسب دارد. در اینجا انسان دید دیگری پیدا می کند و به عالم دیگری می نگرد. کمال مطلق را می نگرد و به ارزش های آن علاقه مند می شود و با به کار بستن، خویش را از مرتبۀ نازل حیوانیت حرکت می دهد تا در مدارج کمال طی طریق کند و به مقام قرب الهی نائل گردد.

در اینجاست که جایگاه ارزش های اخلاقی روشن می شود. اگر انسان خواستار ارزش هایی از قبیل: علم، احسان، خیرخواهی، ایثار، عدالت، بخشش، دفاع از محرومین و مستضعفین، راستی، درستی، امانتداری می باشد، به این جهت است که خودش را از عالم کمال می بیند و چنین ارزش هایی را با مقام شامخ انسانی خویش متناسب می یابد، و به همین جهت آن ها را دوست دارد وقتی حاضر می شود که خود حیوانی و خواسته هایش را در راه رسیدن به این ارزش ها فدا سازد.

مکارم و ارزش های اخلاقی عبارتست از یک سلسله کمالات روحانی و معنوی که روح ملکوتی انسان، تناسب آن ها را با نیازهای استکمالی خویش درک می کند و می گوید:

باید اینها را انجام دهم. «باید»های اخلاقی از کرامت و شرافت نفس سرچشمه می گیرد و برای رسیدن به علو ذات من سودمند می باشد و باید به این اعتلا برسم. راه و وسیلۀ استکمالات معنوی انسان ها یکی است و همه در شناخت ارزش ها و ضد ارزش ها متشابه آفریده شده اند.

انسان اگر به فطرت پاک و کمال دوست خود مراجعه کند و به دور از هوی ها و هوس ها،خوب بیندیشد می تواند فضائل و ارزش های اخلاقی وهمچنین رذائل اخلاق و ضد ارزش ها را دریابد. همۀ انسان ها و در تمام زمان ها این چنین است و اگر بعضی انسان ها از چنین درک مقدسی محرومند بدین جهت است که هوی ها و هوس ها و تمایلات شدید حیوانی، نور عقلشان را خاموش ساخته و خود، یکه تاز میدان نفس شده اند. قرآن نیز درک فضائل و رذائل را فطری انسان ها دانسته، می گوید: قسم به نفس و آنکه او را نیکوکار آفریده است و راه انحراف و تقوا را به او الهام کرد، پس هر که نفس را تهذیب و پرورش داد به فلاح و رستگاری رسید و هر کس که او رابا گناه و اخلاق زشت آلوده ساخت، زیان برد.

خداوند تبارک و تعالی این قدرت را به شیر داده است که قاضی خودش باشد. در اجتماع همیشه غیر از مدّعی و مدّعی علیه، قاضی است. یک نفر مدّعی می شود و یک نفر دیگر مدّعی علیه. هر دو نفرشان پیش قاضی می روند و قاضی باید به عدالت میان آن ها حکم کند. البته مدّعی یک نفر است، مدّعی علیه یک نفر دیگر و قاضی یک نفر سوم. هیچ فکر کرده اید که چطور انسان می تواند خودش مدّعی خودش باشد و قهراً خودش هم مدّعی علیه خودش باشد و هم خودش قاضی خودش باشد. یعنی خودش حکم کند؟

انصاف یعنی چه؟ می گویند فلان کس آدم باانصافی است، یعنی چه؟ اصلاً آدم باانصاف یعنی آدمی که در مسائل مربوط به خود می تواند بی طرفانه دربارۀ خودش قضاوت کند. احیاناً در جایی که خودش مقصر است حکم صادر کند. این چگونه است؟ جز اینکه شخصیت واقعی انسان مرکب باشد.

پیامبران بدین منظور آمده اند تا فطرت انسان ها را بیدار سازند و شعور ناآگاه اخلاقی آن ها را به شعور آگاه تبدیل نمایند. آمدند تا انسان ها را در طریق شناخت و توجه به فضائل و مکارم، و به کار بستن آن ها و طی مدارج کمال و نیل به مقام قرب پروردگار، رهنمود و یاری دهند. آمدند تا انسان ها را به مقام شامخ انسانیت و ضرورت حفظ و احیای ارزش های والای انسانی توجه دهند. آمدند تا به انسان ها این نکته را گوشزد کنند که شما حیوان نیستید بلکه انسانید و از فرشته ها برتر. امور دنیوی و مظاهر حیوانی در خور مقام شامخ ملکوتی شما نیست، خودتان را به آن ها نفروشید.

از اما سجاد پرسیدند: شریف ترین و والاترین مردم کیست؟ فرمود: کسی که دنیا را ارزش و شرف نفس خویش نشناسد.

اگر انسان شخصیت انسانی خویش را شناخت و خود انسانی در او تقویت شد، فضائل و مکارم اخلاق در او زنده و بر رذائل چیره می گردد. در این هنگام است که به انسان اجازه نمی دهد ارزش انسانی را رها کند و دنبال ضد ارزش ها برود، مثلاً راستی را رها کند و به دنبال دروغ برود، امانت داری را رها کند و به دنبال خیانت برود، عزت نفس را رها کند و خویشتن را به ذلت بیندازد، احسان را رها کند و دنبال مردم آزاری برود و….

امیرالمؤمنین (ع) فرمود: هر کس که نفس خویش را گرامی بدارد خواسته های نفسانی در نظرش پست خواهد بود. پیامبران همواره سعی داشتند فطرت انسان ها را بیدار کنند تا به گوهر وجود خویش پی ببرند و وابستگی و ارتباط خود را با خدا دریابند و همه چیزشان را در راه تحصیل مقام رضا و قرب به پروردگار جهان صرف نمایند به طوری که حتی خوردن و آشامیدن و خوابیدن و نگاه کردن و سخن گفتن و کار کردن و زنده بودن و مردن آن ها همه اش اخلاق و قداست باشد. وقتی انسان بندۀ خدا باشد و جز تحصیل رضای او هدفی نداشت، همۀ کارهایش عبادت و اخلاق و ارزش می شود.

قُل انّ طلاتی و نسلکی و محیای و مماتی لله رب العالمین لا شریک له و بذلک اوت و انا اول المسلمین، به همین جهت خودشناسی در اسلام از ارزش خاصی برخوردار است.

امیرالمؤمنین (ع) فرمود: معرفت نفس سودمندترین منافع می باشد.

و فرمود: هر کس که نفس خودش را شناخت کارش بالا گرفت.

مراد از خودشناسی، خودشناسی شناسنامه ای نیست بلکه بدین معناست که انسان مقام واقعی خودش را در جهان آفرینش دریابد و بفهمد که یک حیوان خاکی نیست بلکه پرتویی است از عالم ربوبی، خلیفه خدا و امانت دار او می باشد. موجودی است ملکوتی که آگاه و مختار و آزاد آفریده شده تا به سوی کمال نامتناهی سیر و صعود نماید و با آفرینش ویژه اش مسئولیت پرورش و ساختن خویش را بر عهده گرفته است. انسان در اثر چنین شناختی احساس کرامت و شرافت می کند، به قداست و ارزش وجودی خویش پی می برد و فضائل و مکارک اخلاق برایش معنا و ارزش پیدا می کند.

در این صورت است که از یأس و ناامیدی و پوچ پنداری و بیهوده گری و تکرار مکررات نجات می یابد و زندگی برایش ارزشمند و مقدس و هدف دار و زیبا می گردد.

اولین درجۀ ربوبیّت: تسلط بر نفس

اولین درجۀ ربوبیّت و خداوندگاری که در نتیجۀ عبودیت پیدا می شود این است که انسان ربّ و مالک نفس خودش می شود، تسلط بر نفس خودش پیدا می کند. یکی از بیچارگی های ما که کاملاً احساس می کنیم این است: زمام نفس خودمان در اختیار ما نیست، اختیار خودمان را نداریم، اختیار زبان خودمان را نداریم، اختیار دامن خودمان را نداریم، اختیار چشم خودمان را نداریم، اختیار گوش خودمان را نداریم، اختیار دست و پای خودمان را نداریم و این نهایت بدبختی ماست. ما می رویم در این خیابان ها ولی اختیار چشم در دست ما نیست و ما در اختیار چشممان هستیم؛ یعنی این ما هستیم که این چشم دلش می خواهد چشم چرانی کند، دلش می خواهد به نوامیس مردم نظر شهوت بکند. دل ما هم تابع این چشم است. گفتک

دل برود چشم چو مایل بود دست نظر رشته کش دل بود

ما مالک زبان خودمان نیستیم، اختیار زبان خودمان را نداریم. وقتی که گرم می شویم به حرف زدن به اصطلاح چانه مان گرم می شود، نمی فهمیم چه می گوییم. مجلس گل انداخته، حالا که مجلس گل انداخته نه راز خودمان را می توانیم نگه داریم، نه راز مردم را؛ نمی توانیم عیب پوش مردم باشیم، نمی توانیم از مردم غیبت نکنیم… اختیار گوشمان را نداریم، هر چه که گوشمان از آن خوشش می آید، مثلاً از غیبت خوشش می آید ما هم تسلیم هستیم، از لهو و لعب خوشش نمی آید ما هم تسلیمش هستیم. اختیار دستمان را نداریم، اختیارپای خودمان را نداریم، اختیار غضب خودمان را نداریم. می گوییم (خود من یکی از آن اشخاص هستم) آقا دیگر عصبانی شدم هر به دهانم آمد گفتم.عصبانی شدم یعنی چه؟ عصبانی شدم یعنی من یک آدمی هستم که مالک نفس خودم نیستم، همین قدر که عصبانی شدم اختیار من دیگر دست اوست، هر چه که به دهانم می آید چون عصبانی هستم می گویم. آن دیگری مالک شهوت خودش نیست. آیا نباید انسان مالک نفس خودش باشد؟ اصلاً تا ما مالک نفس خودمان نباشیم آیا می توانیم مسلمان باشیم؟ نه، مسلمان باید مالک نفس خودش باشد.

فهرست منابع

1. آزادی معنوی/ استاد مرتضی مطهری

2. خود سازی، تزکیه و تهذیب نفس/ ابراهیم امینی

3. انسان کامل/ استاد مرتضی مطهری



قیمت: 100 تومان

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan